ه‍.ش. ۱۳۸۸ بهمن ۱, پنجشنبه

رویای آزادی

حالم از دروغ به هم می خوره، از ریا، از تظاهر، از بی چشم و رویی. مخصوصا وقتی که اینا ویژگی هایی باشند که در سطوح بالای حکومت رواج داشته باشه! حالم بهم می خوره از آدم هایی که میان توی چشمت نگاه می کنند و دروغ هایی بهت تحویل می دن به چه بزرگی! وقتی که احمق به حسابت میارن! انگار این حکومت کار دیگه ای جز تحقیر مردم نداره!
نمی دونم ما مردم چی کار کردیم که به اینجا رسیدیم؟ شاید بزرگترین اشتباهمون این بود که وقتی تظاهر همه جا رو داشت می گرفت، ما ساکت نشستیم، اعتراضی نکردیم! تظاهر به حجاب، به نماز خوندن، به روزه گرفتن، و به خیلی چیزای دیگه. خودمون رو سالها سانسور کردیم. نظرمون رو نگفتیم، مبادا به ضررمون تموم بشه. ولی نمی دونستیم که این وضع روز به روز بدتر می شه، تا جایی که دیگه خودمون هم نمی تونیم تحملش کنیم.
نمی دونم به دنیا اومدن، بزرگ شدن و زندگی کردن در یک جامعه آزاد چه طعمی داره، ولی حتما خیلی بهتر از زندگی کردن در جامعه ای است که به مرور آدم رو دلمرده می کنه.
دلم می خواد حداقل حالا که ما طعم آزادی رو نچشیدیم، حالا که من و هم نسلان من خودشون نبودند، نسل آینده آزاد باشه، نسل آینده خودش باشه و مجبور نباشه در جامعه خودش رو سانسور کنه. دوست دارم در ایران ما نسلی پا بگیره که هر عقیده و مرامی که داشته باشه، امنیت داشته باشه، امنیت جانی، مالی، شغلی و ...
می دونم که برای رسیدن به اون زمان، راه طولانی در پیش داریم، ولی مطمئنم که اون روز می رسه. یه عالمه کار داریم! باید شروع به خونه تکونی کنیم. با یه جارو همه دروغ ها، فریب ها، نیرنگ ها، خیانت ها و سانسورها رو دور بریزم و یه جامعه پاک بسازیم. روزی که ایران یه کشور آزاد و پاک باشه، چه روز باشکوهیه! در اون روز چقدر آسمون، خورشید، درخت ها و گل ها زیباترند! حتما پرنده ها هم خیلی شادتر می خونند و زیباتر پرواز می کنند.
چقدر دوست دارم اون روز رو زودتر ببینم.